تبليغاتX
وبلاگ شخصی صمد زارعی

هر چند که عکس شهدا را می بینیم ولی برعکس آنها عمل می کنیم ولی جهت یادآوری آن دوران تصاویری برای دانشجویان در وب ارائه میشود

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 12:2 توسط صمد زارعی |

دانشجویان گرامی فایل زیر با فرمت تیف جهت دریافت جواب نمونه سوالات آمار را کلیک کرده  و گزینه دانلود را کلیک کنید.

جواب سوالات آمار

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 13:23 توسط صمد زارعی |

دانشجویان عزیز جهت دانلود نمونه سوالات و درس در ایکن زیر کلیک کنید:

نمونه سوالات اقتصاد کلان

توضیح ادامه درس اقتصاد کلان

در صورت هرگونه سوال در قسمت نظرات همین بخش با ذکر نام و نام خانوادگی خود همراه با ایمیلتان اقدام بفرمایید 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 9:3 توسط صمد زارعی |

دوستان و دانشجویان عزیز باور کنید این چند جمله ای که میخواهم عرض کنم عقیده شخصی و وجدانیم است و خدا را گواه می گیرم که اینجانب به هیچ حزب و گروهی هم وصل نیستم بلکه پس از تحقیق و تفحص زیاد به این مسئله رسیده ام که اگر امروز در کشور ما آرامش و امنیت برقرار است مرهون سالها خون دل خوردن است ما عزیزترینهایمان را داده ایم تا امروز در امنیت کامل باشیم. از رشادتهای جنگ تحمیلی هشت ساله تا دلاوریهای تاریخ ایرانیان از رئیسعلی دلواریها تا شهید چمران ها و شهید همت ها و شهید باقریها و جهان آراها. نگذاریم اکنون که بعد از هزاران سال مملکت ما خالی از نفوذ بیگانگان و ارازل اجنبی شده و خودمان آقای خودمان شده ایم براحتی از دست برود و باید شکر گذار باشیم . در دنیای امروزی که تمام سردمداران کشورها مشتی ارازل و هوسران و خوشگذرانند ما رهبری فرزانه و با تقوی داریم که به جرات قسم میخورم با تقواترین انسانهاست ریس جمهوری از جنس مردم داریم که از بزرگترین و زحمتکش ترین ریس جمهور تاریخ است چرا بی خودی فقط برطبل مخالفت میزنیم در حالی که ما آزاد ترین کشور دنیا را داریم و متعهد ترین رهبر دنیا را داریم آیا این غربی ها دایه مهربانتر از مادرند؟ این خدا نشناسهای که این بلاها را بر سر عراق و افغانستان آوردند. بیایید قدر بدانیم و شاکر حق باشیم. اگر روزی از آرامش سیر شدید کافییست به افغانستان و عراق نگاه کنید تا عبرت بگیریم.

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود رنج دوران دیده ایم

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها کرده ایم ، چه سفر ها کرده ایم

ما برای بوسیدن خاک سر قله ها چه خطرها کرده ایم ، چه خطر ها کرده ایم

ما برای آنکه ایران گوهری تابناک شود خون دلها خورده ایم ، خون دلها خورده ایم

ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود رنج دوران برده ایم ،رنج دوران برده ایم

ما برای بوییدن گل نسترن چه سفر ها کرده ایم ، چه سفر ها کرده ایم

ما برای نوشیدن شورابه های کویر چه خطر ها کرده ایم ، چه خطر ها کرده ایم

 ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک خون دلها خورده ایم ، خون دلها خورده ایم

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم

ما برای بوسیدن خاك سر قله ها چه خطرها كرده ایم

ما برای آنكه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم

ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود خون دل ها خورده ایم

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 20:59 توسط صمد زارعی |

http://www.eramnews.ir/fa/news/37245/کمیته-بهره-وری-اداره-کل-کار-و-امور-اجتماعی-بوشهر-تشکیل-جلسه-داد

http://www.irimlsa.ir/news.php?item.9644.2

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8910051784

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 14:16 توسط صمد زارعی |

حضرت آيت‌الله خامنه‌ای در دیدار با مسئولان دفاتر نهاد نمایندگی ولی‌فقیه در دانشگاه‌ها، حضور در محیط دانشگاهی و ارتباط با دانشجویان را فرصت عظيم و گرانبهائى دانستند كه باید آن را مغتنم شمرد. آنچه در پی می‌آید خاطره‌ای است از ایشان در مورد نحوه ارتباط روحانیون با دانشجویان در سال‌های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، كه در دیدار امروز بیان شد:

قبل از انقلاب، بعضى از روحانيون، از جمله بنده‌ى حقير با دانشجوها ارتباطاتى داشتيم. اين ارتباطات، ارتباطات سازمانى نبود، ارتباطات تشكيلاتى نبود، ارتباطات در مسائل مبارزاتىِ تند نبود؛ ارتباط فكرى و تبيينى بود؛ يعنى جلساتى داشته باشيم كه دانشجوها در آنجا شركت كنند، يا ما احياناً در جلسه‌اى از جلسات دانشجوئى در دانشگاه شركت كنيم.
در آن اوقات، بنده در مشهد جلسه‌اى داشتم كه بين نماز مغرب و عشاء برگزار ميشد. پاى تخته مى‌ايستادم و به قدر بيست دقيقه يا نيم ساعت صحبت ميكردم. مستمعين هم نود درصد جوان بودند؛ جوانها هم غالباً دانشجو و بعضاً دبيرستانى. يك شب مرحوم شهيد باهنر (رحمة اللَّه عليه) مشهد بود، با من آمد مسجد ما. وضعيت را كه ديد، شگفت‌زده شد. حالا آقاى باهنر كسى بود كه در تهران با مجامع جوان و دانشجوئى هم مرتبط بود. ايشان گفت كه من به عمرم اينقدر جمعيت دانشجوئى و جوان در يك مسجد نديده‌ام. حالا توى مسجد ما مگر چقدر جوان بود؟ حداكثر مثلاً سيصد و چهل پنجاه نفر. در عين حال براى يك روحانىِ روشنفكرِ مرتبط با جوانها، مثل آقاى باهنر، كه خودش هم دانشگاهى بود و دوره‌هاى دانشگاهى را ديده بود و محيطهاى دانشجوئى را ميشناخت و از فعاليتهاى مذهبىِ به‌روز و متجددانه هم مطلع بود، جمع شدن حدود سيصد يا سيصد و پنجاه نفر جوان - كه شايد از اين تعداد، مثلاً دويست نفرش دانشجو بودند - چيز عجيبى بود و ايشان را دهشت‌زده و تعجب‌زده كرده بود: دويست تا دانشجو يك جا جمع بشوند و يك روحانى برايشان صحبت كند؟!
حالا اين را مقايسه كنيد با وضعيتى كه امروز شما توى دانشگاه داريد. دسترسى روحانى فاضل جوان - مثل شما - به محيط دانشگاهى، به دانشجو، به استاد؛ اين را مقايسه كنيد، ببينيد چه فرصت عظيم و گرانبهائى است. اين فرصت را بايد نگه داريد، اين فرصت را بايد خيلى مغتنم بشمريد.
 
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 21:24 توسط صمد زارعی |

در جلسه ای که با حضور استاندار محترم جناب آقای مهندس جهانبخش و مدیران استان بوشهر در کارگروه اشتغال استان برگزار گردید. این طرح تشریح شد. لازم به ذکر است فارغ التحصیلان رشته های مدیریت و اقتصاد استان می توانند با مراجعه به اینجانب از نقطه نظرات آنها بهرمند شویم.

 

عکس 1جلسه کارگروه اشتغال در محل استانداری

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 9:50 توسط صمد زارعی |

دلتنگی هایم را با تو قسمت می کنم ، حرف هایم را به تو می گویم ای مهربان ترین یار.

آنگاه که دست بی رحم زمانه بر گونه هایمان سیلی می نوازند، آنگاه که مرحمی جز خیال تو نیست، آنگاه ست که تنها به تو می اندیشم و تنها تو را می خوانم، چشمان من سخت گریانند. آنها نمی بینند ولی تو حتی لمس می کنی چشمهای گریان را.....

و این منم که بار دیگر تویی را صدا میزنم که به قول سهراب: در همین نزدیکی هایی ، لای شب بوهایی..........

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 13:36 توسط صمد زارعی |

دانشجویان گرامی کلاس درس ریاضی ۲ رشته اقتصاد در روز عصر یکشنبه برقرار است. لازم به یاداوری است در صورت انجام ماموریت اداری اینجانب به تهران مراتب جهت اطلاع دانشجویان از طریق همین سایت اعلام می گردد. 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 9:17 توسط صمد زارعی |

 ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران

 

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در بخشی از سخنان خود در دیدار با اساتید بسیجی دانشگاه‌ها با با ذكر خاطراتی از شهید دكتر مصطفی چمران، این شهید را انسانی مؤمن، مجاهد، شجاع، بصیر، دانشمند، منصف، هنرمند، با صفا، اهل مناجات، دارای روحیه ای لطیف و بی اعتنا به نان، نام و مقام دنیا توصیف كردند كه آن را در این قسمت می‌خوانید :

اولاً اين شهيد يك دانشمند بود؛ يك فرد برجسته و بسيار خوش‌استعداد بود. خود ايشان براى من تعريف ميكرد كه در آن دانشگاهى كه در كشور ايالات متحده‌ى آمريكا مشغول درسهاى سطوح عالى بوده - آنطور كه به ذهنم هست ايشان يكى از دو نفرِ برترينِ آن دانشگاه و آن بخش و آن رشته محسوب ميشده - تعريف ميكرد برخورد اساتيد را با خودش و پيشرفتش در كارهاى علمى را. يك دانشمند تمام‌عيار بود. آن وقت سطح ايمان عاشقانه‌ى اين دانشمند آنچنان بود كه نام و نان و مقام و عنوان و آينده‌ى دنيائىِ به ظاهر عاقلانه را رها كرد و رفت در كنار جناب امام موساى صدر در لبنان و مشغول فعاليتهاى جهادى شد؛ آن هم در برهه‌اى كه لبنان يكى از تلخترين و خطرناكترين دورانهاى حيات خودش را ميگذرانيد. ما اينجا در سال 57 مى‌شنيديم خبرهاى لبنان را. خيابانهاى بيروت سنگربندى شده بود، تحريك صهيونيستها بود، يك عده هم از داخل لبنان كمك ميكردند، يك وضعيت عجيب و گريه‌آورى در آنجا حاكم بود، و صحنه هم بسيار شلوغ و مخلوط بود.

ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران
همان وقت يك نوارى از مرحوم چمران در مشهد دست ما رسيد كه اين اولين رابطه و واسطه‌ى آشنائى ما با مرحوم چمران بود. دو ساعت سخنرانى در اين نوار بود كه توضيح داده بود صحنه‌ى لبنان را كه لبنان چه خبر است. براى ما خيلى جالب بود؛ با بينش روشن، نگاه سياسىِ كاملاً شفاف و فهم عرصه - كه توى آن صحنه‌ى شلوغ چه خبر است، كى با كى طرف است، كى‌ها انگيزه دارند كه اين كشتار درونى در بيروت ادامه داشته باشد - اينها را در ظرف دو ساعت در يك نوارى ايشان پر كرده بود و فرستاده بود، كه دست ما هم رسيد. رفت آنجا و تفنگ دستش گرفت. بعد معلوم شد كه نگاه سياسى و فهم سياسى و آن چراغ مه‌شكنِ دوران فتنه را هم دارد. فتنه مثل يك مه غليظ، فضا را نامشخص ميكند؛ چراغ مه‌شكن لازم است كه همان بصيرت است. آنجا جنگيد؛ بعد كه انقلاب پيروز شد، خودش را رساند اينجا.

 از اول انقلاب هم در عرصه‌هاى حساس حضور داشت. رفت كردستان و در جنگهايى كه در آنجا بود حضور فعال داشت؛ بعد آمد تهران و وزير دفاع شد؛ بعد كه جنگ شروع شد، وزارت و بقيه‌ى مناصب دولتى و مقامات را كنار گذاشت و آمد اهواز، جنگيد و ايستاد تا در 31 خرداد سال 60 به شهادت رسيد. يعنى براى او مقام ارزش نداشت، دنيا ارزش نداشت، جلوه‌هاى زندگى ارزش نداشت.

چمران یك عكاس درجه‌ى يك بود
اينجور هم نبود كه يك آدم خشكى باشد كه لذات زندگى را نفهمد؛ بعكس، بسيار لطيف بود، خوش‌ذوق بود، عكاس درجه‌ى يك بود - خودش به من ميگفت من هزارها عكس گرفته‌ام، اما خودم توى اين عكسها نيستم؛ چون هميشه من عكاس بوده‌ام - هنرمند بود. دل باصفائى داشت؛ عرفان نظرى نخوانده بود؛ شايد در هيچ مسلك توحيدى و سلوك عملى هم پيش كسى آموزش نديده بود، اما دل، دل خداجو بود؛ دل باصفا، خداجو، اهل مناجات، اهل معنا.

محاصره پاوه چگونه شكسته شد؟

انسان باانصافى بود. لابد قضيه‌ى پاوه را شماها ميدانيد كه در پاوه بر روى بلندى‌ها، بعد از چند روز جنگيدن، مرحوم چمران با چند نفرِ معدودِ همراهش، محاصره شده بودند؛ ضد انقلاب اينها را از اطراف محاصره كرده بود و نزديك بود به اينها برسند كه امام اينجا از قضيه مطلع شدند، و يك پيام راديوئى از امام پخش شد كه همه بروند طرف پاوه؛ دوى بعدازظهر اين پيام پخش شد؛ ساعت چهار بعدازظهر من توى اين خيابانهاى تهران شاهد بودم كه همين طور كاميون و وانت و اينها بودند كه از مردم عادى و نظامى و غير نظامى از تهران و همين طور از همه‌ى شهرستانهاى ديگر، راه افتادند بروند طرف پاوه. بعد از قضيه‌ى پاوه كه مرحوم شهيد چمران آمده بود تهران، توى جلسه‌اى كه ما بوديم به نخست‌وزيرِ وقت گزارش ميداد كه بين اينها هم از قديم يك رابطه‌ى عاطفى‌اى وجود داشت. مرحوم چمران توى آن جلسه اينجورى گفت: وقتى ساعت دو پيام امام پخش شد، به مجرد پخش پيام امام و قبل از آنى كه هنوز هيچ خبرى از حركت مردم به آنجا برسد، ما احساس كرديم كه كأنه محاصره باز شد. ميگفت: حضور امام و تصميم امام و پيام امام آنقدر مؤثر بود كه به صورت برق‌آسا و به مجرد اينكه پيام امام رسيد، كأنه براى ما همه‌ى آن فشارها به پايان رسيد؛ ضد انقلاب روحيه‌ى خودش را از دست داد و ما نشاط پيدا كرديم و حمله كرديم و حلقه‌ى محاصره را شكستيم و توانستيم بياييم بيرون. آنجا نخست‌وزير وقت خشمگين شد و به مرحوم چمران توپيد كه ما اين همه كار كرديم، اين همه تلاش كرديم، تو چرا همه‌ى اين را به امام مستند ميكنى؟! يعنى هيچ ملاحظه نميكرد؛ منصف بود. بااينكه ميدانست كه اين حرف گله‌مندى ايجاد خواهد كرد، اما گفت.

خاطره‌ی اعزام به اهواز

حضور براى او يك امر دائمى بود. ما از اينجا با هم رفتيم اهواز؛ اولِ رفتن ما به جبهه، به اتفاق رفتيم. توى تاريكى شب وارد اهواز شديم. همه جا خاموش بود. دشمن در حدود يازده دوازده كيلومترى شهر اهواز مستقر بود. ايشان شصت هفتاد نفر هم همراه داشت كه با خودش از تهران جمع كرده بود و آورده بود؛ اما من تنها بودم؛ همه با يك هواپيماى سى - 130 رفته بوديم آنجا. به مجردى كه رسيديم و يك گزارش نظامى كوتاهى به ما دادند، ايشان گفت كه همه آماده بشويد، لباس بپوشيد تا برويم جبهه. ساعت شايد حدود نه و ده شب بود. همان جا بدون فوت وقت، براى كسانى كه همراه ايشان بودند و لباس نظامى نداشتند، لباس سربازى آوردند و همان جا كوت كردند؛ همه پوشيدند و رفتند. البته من به ايشان گفتم كه من هم ميشود بيايم؟ چون فكر نميكردم بتوانم توى عرصه‌ى نبرد نظامى شركت كنم. ايشان تشويق كرد و گفت بله، بله، شما هم ميشود بيائيد. كه من هم همان جا لباسم را كندم و يك لباس نظامى پوشيدم و - البته كلاشينكف داشتم كه برداشتم - و با اينها رفتيم.

 يعنى از همان ساعت اول شروع كرد؛ هيچ نميگذاشت وقت فوت بشود. ببينيد، حضور اين است. يكى از خصوصيات خصلت بسيجى و جريان بسيجى، حضور است؛ غايب نبودن در آنجايى كه بايد در آنجا حاضر باشيم. اين يكى از اوّلى‌ترين خصوصيات بسيجى است.

در عين لطافت، شجاع و بی‌رودربایستی بود

در روز فتح سوسنگرد - چون ميدانيد سوسنگرد اشغال شده بود؛ بار اول فتح شد، دوباره اشغال شد؛ باز دفعه‌ى دوم حركت شد و فتح شد - تلاش زيادى شد براى اينكه نيروهاى ما - نيروهاى ارتش، كه آن وقت در اختيار بعضى ديگر بودند - بيايند و اين حمله را سازماندهى كنند و قبول كنند كه وارد اين حمله بشوند. شبى كه قرار بود فرداى آن، اين حمله از اهواز به سمت سوسنگرد انجام بگيرد، ساعت حدود يك بعد از نصف شب بود كه خبر آوردند يكى از يگانهائى كه قرار بوده توى اين حمله سهيم باشد را خارج كرده‌اند. خب، اين معنايش اين بود كه حمله يا انجام نگيرد يا بكلى ناموفق بشود. بنده يك يادداشتى نوشتم به فرمانده‌ى لشكرى كه در اهواز بود و مرحوم چمران هم زيرش نوشت - كه اخيراً همان فرمانده‌ى محترم آمده بودند و عين آن نوشته‌ى ما را قاب كرده بودند و دادند به من؛ يادگار قريب سى ساله؛ الان آن كاغذ در اختيار ماست - و تا ساعت يك و خرده‌اى بعد از نصف شب ما با هم بوديم و تلاش ميشد كه اين حمله، فردا حتماً انجام بگيرد. بعد من رفتم خوابيدم و از هم جدا شديم.

صبح زود ما پا شديم. نيروهاى نظامى - نيروهاى ارتش - كه حركت كردند، ما هم با چند نفرى كه همراه من بودند، دنبال اينها حركت كرديم. وقتى به منطقه رسيديم، من پرسيدم چمران كجاست؟ گفتند: چمران صبح زود آمده و جلو است. يعنى قبل از آنى كه نيروهاى نظامىِ منظم و مدون - كه برنامه ريخته شده بود كه اينها در كجا قرار بگيرند و آرايش نظامى‌شان چگونه باشد - حركت بكنند و راه بيفتند، چمران جلوتر حركت كرده بود و با مجموعه‌ى خودش چندين كيلومتر جلو رفته بودند. بعد هم الحمدللَّه اين كار بزرگ انجام گرفت، و چمران هم مجروح شد. خدا اين شهيد عزيز را رحمت كند. اينجورى بود چمران. دنيا و مقام برايش مهم نبود؛ نان و نام برايش مهم نبود؛ به نام كى تمام بشود، برايش اهميتى نداشت. باانصاف بود، بى‌رودربايستى بود، شجاع بود، سرسخت بود. در عين لطافت و رقت و نازك‌مزاجى شاعرانه و عارفانه، در مقام جنگ يك سرباز سختكوش بود.

تعلیم شلیك آر.پی.جی توسط دانشمند فيزيك پلاسما!
من خودم ميديدم شليك آر.پى.جى را كه نيروهاى ما بلد نبودند، به آنها تعليم ميداد؛ چون آر.پى.جى جزو سلاحهاى سازمانى ما نبود؛ نه داشتيم، نه بلد بوديم. او در لبنان ياد گرفته بود و به همان لهجه‌ى عربى آر.بى.جى هم ميگفت؛ ماها ميگفتيم آر.پى.جى، او ميگفت آر.بى.جى. او از آنجا بلد بود؛ يك مقدار هم از يك راه‌هائى گير آورده بود؛ تعليم ميداد كه اينجورى آر.پى.جى را بايستى شليك كنيد. يعنى در ميدان عمليات و در ميدان عمل يك مرد عملى به طور كامل. حالا ببينيد دانشمند فيزيك پلاسماىِ در درجه‌ى عالى، در كنار شخصيت يك گروهبانِ تعليم دهنده‌ى عمليات نظامى، آن هم با آن احساسات رقيق، آن هم با آن ايمان قوى و با آن سرسختى، چه تركيبى ميشود. دانشمند بسيجى اين است؛ استاد بسيجى يك چنين نمونه‌اى است. اين نمونه‌ى كاملش است كه ما از نزديك مشاهده كرديم. در وجود يك چنين آدمى، ديگر تضاد بين سنت و مدرنيته حرف مفت است؛ تضاد بين ايمان و علم خنده‌آور است. اين تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغين - كه به عنوان نظريه مطرح ميشود و عده‌اى براى اينكه امتداد عملى آن برايشان مهم است دنبال ميكنند - اينها ديگر در وجود يك همچنين آدمى بى‌معنا است. هم علم هست، هم ايمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل. اينكه گفتند:

با عقل آب عشق به يك جو نمی‌رود
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم‌

نه، او آب و آتش را با هم داشت. آن عقل معنوىِ ايمانى، با عشق هيچ منافاتى ندارد؛ بلكه خود پشتيبان آن عشق مقدس و پاكيزه است.

خب، حالا توقعى كه ما داريم و اين توقع، توقع زيادى هم نيست، يعنى آن زمينه‌اى كه انسان مشاهده ميكند - اين روحيه هاى پرنشاط شما، اين دلهاى پاك و صاف، اين ذهنهاى روشن، اين جوّال بودن فكرهاى شما كه انسان در عرصه‌هاى مختلف از نزديك شاهد است - اين اميد را و اين توقع را به انسان ميبخشد، اين است كه فرآورده‌ى دانشگاه جمهورى اسلامى - نه به نحو استثنا بلكه به نحو قاعده - چمران‌ها باشند؛ نه اينكه چمران‌ها يك استثنا باشند. اين اميد، اميد بى‌جائى نيست.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 12:27 توسط صمد زارعی |